صدای سقوط می آيد..ميشنوی؟
قطره رو که ریختم توی چشم چپم شروع شد،
از یه جایی همون ورا،
شاید گودی زیر چشمم.
یه جور بی حسی،
یه جور رخوت،
جاری شد توی صورتم.
چشمامو بستم.
به گردنم نرسیده بود که شروع کردم به شمردن،
به شمردن آدما،
تو و تو و تو و اون و اون و ..
آدما و اومدن و رفتن و موندنشون.
تموم که شدن،
احساس بادکنکیو داشتم که رها شده تو آسمون.
چشمامو باز کردم.
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ |
۸:۱٠ ق.ظ | الی | نظرات () |
یه روز یکی بهم گفت
میترسه دیگه چیزی نگه و من فراموش کنم که دوسم داشته.
مطمئن نبودم شاید اون موقع..اما الان..
نمیدونم..نمیدونم واسه بقیه چه جوریه
اما من،
آره،کلمه ها رو فراموش می کنم گاهی
و جزییات رو از یاد میبرم،
ولی ذره ذره حس پشت هر تصویرو
دونه دونه احساس کلمه ها رو
مهربونیا و امید و غصه ها رو
یادم میمونه،
تا همیشه.
و این درد داره.
شک نکنین که درد داره.
دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ |
۱٠:٥۸ ب.ظ | الی | نظرات () |
نزدیکای غروب،
خیلی روزا،
راه میفتم و میرم طبقه ی چهارده،
بالای بالا.
تکیه میدم به دیوارو زل میزنم به آسمون ،
به همه ی ساختمونای نا آشنا ،
و به خیابونا..
خیابونایی که بی خاطره ان عجیب.
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ |
٩:۳٦ ق.ظ | الی | نظرات () |
نه اینکه حرف هایم تمام شده باشد،
نه اینکه این رفتن و آمدن و کار عادت شده باشد،
نه اینکه اشکی برایم نمانده باشد،
نه اینکه امروز با تلخ ترین آهنگ های دنیا گریه نکرده باشم،
نه!
اما..
جانی نمانده،
رمقی نیست،
بعضی چیز ها نمی شود.
سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ |
۸:٤٥ ق.ظ | الی | نظرات () |
این ور دنیا،
سال نو شده.
باورتون می شه؟
توی این همه سردی و تاریکی،
زیر این همه ابرای سیاه،
سال نو شده.
من..؟
هیچ.
دل تنگ تر،خسته تر،تنهاتر از قبل.
ساکت تر از همیشه.
سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ |
۸:٥۳ ب.ظ | الی | نظرات () |
یک وقت هایی هم،
آدم ها باید بیایند،
قلبشان را بگذارند کف دستت،
که ببینی که چه جوری می زند،
چه جوری تند و تند می زند،
چه جوری تند و تند برای تو می زند..
چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ |
٦:٤٠ ق.ظ | الی | نظرات () |
یاد فرودگاه که میافتم،
یاد لحظه های آخر،
چشام میسوزه،
نفسم سنگین میشه.
هر صحنه انگار دوباره تکرار میشه.
نگاه مادرک ..نگاه مادرک. اون همه غریب.
پسرک که اونجور محکم بغلم کرد. بی حرف.بی اشک. مردونه.
خواهرم.. که اشک هاش تموم نمیشد.
بابا که مگه میشد نبینم نگرانیشو؟
و دخترک..:)
ولی حالا داره میاد.
دخترک قصه هام داره میاد.
باورتون میشه؟ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ |
۱٠:٠٢ ق.ظ | الی | نظرات () |
کسی چه میداند،
یکی از این روز ها،
از پنجره ی اتاقم،
شاید یک فانوس دریایی دیدم.
و یک بادبادک،
و دخترک شادی توی پیراهن قرمز ،
که دنبال موج ها میدود.
کسی چه می داند.
سهشنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ |
٦:۱۱ ق.ظ | الی | نظرات () |
از آن جور باران ها می بارد امروز،
که میشود زیرش،
هزار بار عاشق شد.
یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ |
٩:۳۸ ب.ظ | الی | نظرات () |
دنیای آدم ها را،
اگر می شود این،
اگر می شود دروغ و خیانت،
اگر می شود بدی کردن،
دانسته بدی کردن،
نمیخواهم.
دنیای این آدم ها را،
دنیای آدم بزرگ ها را،
نمی خواهم.
یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ |
۱۱:٥٦ ق.ظ | الی | نظرات () |
| Design By : mihantheme.com |

